نقد بر نقد
نگاهی به نقدهای ماهنامه
«فیلم نگار» بر فیلم های «به نام پدر» (ابراهیم حاتمی کیا) و «تقاطع» (ابوالحسن
داودی) در شماره های 48 و 50

ماهنامه «فیلم نگار» یقیناً یکی از مهم ترین نشریات سینمایی ایران است. این مجله که تحت امتیاز مستقیم معاونت سینمایی وزارت ارشاد فعالیت می کند، تخصصی ترین نشریه ایران در زمینه «فیلمنامه» می باشد. اخیراً در این مجله نقدهایی دیده ام که در حد اعتبار مجله نیست. لذا تصمیم گرفتم این نقدها را در نامه ای به سردبیر نشریه مذکور، به نقد بکشم. لازم به ذکر است که نامه ای که در پی می آید، با کسب اجازه از آن سردبیر محترم در سایت منتشر می شود:
***
با سلام و عرض ادب خدمت سردبیر محترم مجله وزین «فیلم نگار»، جناب آقای تابش
غرض از نوشتن این سطور، اعتراضی دوستانه به برخی نقدهای سطحی درج شده در (حداقل) دو، سه شماره اخیر آن مجله محترم است. به شخصه التفات دارم که مجله طبیعتاً در مورد فیلم ها اعلام موضع نمی کند تا تنها منتقدینی که با موضع مجله هماهنگند، قلم فرسایی کنند؛ و می دانم مجموعه مجله یک مجموعه سالم و آزاد است که هر منتقد می تواند نظرات شخصی خودش را راجع به یک فیلمنامه در این مجله بنویسد. (هر چند اساساً نقد فیلمنامه -که مسیر حرکتی مجله است- آنقدرها هم مانند نقد فیلم نظرات بعضاً متناقضی تشکیل نمی دهد، اما به هرحال، می خواهم بگویم که مشخص است مجله به افکار نویسندگان محترم احترام می گذارد و آنها را چاپ می کند.) اما وقتی یک نقد، در سطح استاندارد «فیلم نگار» نیست، سردبیر محترم باید با کمال احترام -و قاطعیت- از نویسنده بزرگوار معذرت خواهی کند!
زیاد سخن پراکنی نمی کنم و وارد اصل موضوع می شوم. در صفحه 15 شماره 50، (نقد فیلمنامه «تقاطع» با عنوان «سفید، سیاه، خاکستری» اثر «مهرزاد دانش» -که خیلی نقدهایش را می پسندم!-) و در انتهای سطر شانزدهم، بعد از آوردن نام بهناز و مهسا، به «مادرشان» اشاره می کند. شخصاً برای من جای تعجب زیادی دارد که چگونه آقای دانش با آن نگاه تیزبین منتقدانه شان به این نتیجه رسیده اند که بهناز (السا فیروز آذر) و مهسا (باران کوثری) خواهرند و آفرین عبیسی مادر هردوشان است؟!! با وجودی که وقتی مهسا به بهناز به خاطر رفتار نامهربانانه با مادر اعتراض می کند، کاملاً مشخص است که از مادر خودش نمی گوید و حتی صریحاً می گوید: «کاش من همچین مادری داشتم!». ضمن این که اساساً این که مهسا حاضر و آماده است و منتظر بهناز -که مشغول آرایش است-، بیانگر این است که اینجا خانه بهناز است و مهسا به دنبالش آمده! این مشکل در سطر 31 ام هم تکرار می شود. آنجا که آقای دانش از «خانواده مهسا» سخن می گوید. حال آنکه از اعضای خانواده مهسا فقط خود مهسا در فیلم معرفی می شوند و احتمالاً منظور ایشان خانواده بهناز است. در نقد آقای ثابتی هم در مورد این دو دختر اشاره شده «دو خواهر جوان» که باز اشتباه شده است.

در سطر آخر همین صفحه آمده که: «...هم امیر و حمید به پارتی شان می رسیدند...» حمید؟!! آیا منظور از حمید، پدرام است؟! و یا آیا منظور از پارتی، رسیدن به فرودگاه برای جلوگیری از سفر نگار است؟! مورد دوم بسیار بعید است چون در این صورت آقای دانش لااقل باید به جای امیر از پدرام -که محور رفتن به پارتی است- نام می بردند و ضمن این که در جملات بعد به وضعیت حمید هم اشاره می کنند، و مورد اول با وجود شگفتی بسیار، محتمل تر است!
در سطر بیست و دوم صفحه 16 آمده: «شاید ادعای پدرام درباره داستانی که درباره حاملگی یک دختر می گوید...» شخصاً این سؤال برایم پیش آمده که این «ادعا» و این «داستان»، اشاره آقای دانش به کدام قسمت فیلم است؟! اگر از لفظ «ادعا»، ذهنمان سمت «دروغ» برود و از «داستان»، سمت «ساختگی بودن»، احتمالاً منظور آقای دانش جریان «دختر سیریش» است که ایشان -باز در کمال تعجب- از آن با عنوان حاملگی یاد می کنند. اما شاید هم باز ایشان منظورشان از پدرام، خواهر پدرام است و باز نام شخصیت ها را اشتباه به کار برده اند، اما این یکی بسیار بعید است چون کلیت مطلب و سیاق جملات قبل و بعد نشان می دهد که صحبت از خود پدرام (و حتی نه خانواده اش) است.
اما این چند مورد اشکال که در نقد آقای دانش وجود داشت، نباید باعث شود که کل نقد زیبای ایشان را زیر سؤال ببریم. هر چند از یک منتقد تیزبین، انتظار می رود که نام شخصیت های اثر را درست به کار برد و روابط بین آنها را درست تشخیص دهد، اما اگر اشتباهی -حتی سهوی- هم رخ دهد، این وظیفه مجموعه ویراستاری است که این اشکالات را برطرف نماید؛ چرا که همان گونه که عرض کردم، در حد شأن و اعتبار مجله «فیلم نگار» نیست.
اما بیشتر مشکلات من -البته در شماره 50- با نقد آقای «منوچهر اکبرلو» است که تحت عنوان «روایت شهر بی آرمان» در صفحه 17 چاپ شده است. باز همان مشکلی که در نقد آقای دانش هم وجود داشت، -این بار به صورت بسیار حادتر- وجود دارد. در سطر آخر از ستون اول، «پدرام» را پسر مینو معرفی می کند و این مورد در سطور 32 و 41 ستون اول صفحه 18 هم تکرار شده است، حال آن که در مواردی مثل سطر 36 صفحه 18 هم به درستی پسر مینو را «امیر» می نامد!
هم چنین در سطر اول و دوم ستون دوم صفحه 17، داریم: «جز امیر که...با عملی که انجام می دهد...» آیا منظور از عملی که این آدم ها را سر راه هم قرار می دهد، تصادف است؟! پس چرا امیر؟!! این بار هم احتمالاً آقای اکبرلو -که اصرار عجیبی بر بردن «نام» همه شخصیت ها دارد- امیر را با پدرام عوضی گرفته است!
در سطر هفتم زیر عکس اشاره به «روشن بودن ماهواره» شده است، اما همان طور که کاملاً هم مشخص بود، آن تصاویر از یک برنامه «ضبط شده»، روی یک دی وی دی، سی دی یا نوار وی اچ اس بود نه ماهواره! البته این موضوع خیلی به نقد مربوط نیست! قبول دارم!
در سطر هفتم صفحه 18 آمده: «عیسی... گاه به گاه چون نفس لوامه و وجدان آگاه سر راه امیر و پدرام سبز می شود» من با این جمله خیلی مشکل دارم! اول از همه این که آیا نفس لوامه و وجدان آگاه یکی هستند؟!!! دیگر این که آیا واقعاً آقای اکبرلو حس می کردند این خود عیسی است؟!! درست است که برای امیر با دیدن هر پسرک گل فروشی عیسی «تداعی» می شد، اما در مورد پدرام که مسلماً این چنین نبود! جای بسی تأمل است!!! کاش خود آقای اکبرلو هم در مجله حضور داشتند تا از ایشان در این مورد سؤال می کردم!!! جالب اینجاست که ایشان پا را از این هم فراتر گذاشته و در سطر 5 ستون دوم همین صفحه از مصطفوی و داوودی به خاطر «حضور گاه و بی گاه عیسی سر راه امیر و پدرام(!!)» گله می کند!!
در سطر نوزدهم آمده: «نگارنده بار دیگر تأکید می رزد (منظور «می ورزد» است، اما من با غلط های املایی و تایپی در این نامه کاری ندارم!) که شخصیت بدی -از جمله پدرام- در روایت وجود ندارد» (!!!) به نظر ایشان احترام می گذارم، اما مسلماً این فقط نظر ایشان است!! به ایشان توصیه می کنم نقد آقای دانش را بخوانند و در صورت لزوم با هم بحث هم بکنند!!
در سطر 5 ستون دوم صفحه 18 همان طور که اشاره شد، «ظهور گاه و بی گاه عیسی بر سر راه امیر و پدرام» و نیز علاوه بر آن، خارج کردن نوزاد بهناز توسط مینو، غیر منطقی خوانده شده است، اما نظر شخصی من اصلاً این طور نیست! چه اشکالی دارد؟! (البته این اختلاف عقیده را نمی توان معیار مناسبی برای ارزش دهی به نقد دانست)
چند سطر بعد، می گویند: «روایت هیچ جا نشان نمی دهد که پدر و مادرهای آنها با چه جهان بینی ای می خواسته اند دنیا را تغییر بدهند و چه شده که دست از آرمان گرایی برداشته اند؟ و نگران بچه ها بودنشان چه منافاتی با آن آرمان گرایی شان داشته و دارد؟» جالب است! آیا «روایت» باید برای یک جمله و یا حتی عقیده یک «فرد» -که اتفاقاً حمید را اصلاً ندیده است!- دلیلی برای اثبات بیاورد؟!! بهنام این گونه برداشت کرده است! اشکالی دارد؟! آیا او حتماً باید درست فکر کند که روایت درستی حرفش را به ما نشان دهد؟!! ضمن این که وقتی خود آقای اکبرلو اعتقاد دارد که «بهنام این حرف ها را می زند تا شادی را به خانه خالی شان دعوت کند» انتظار حرفی کاملاً صحیح از بهنام دارد که بعداً روایت آن را اثبات هم بکند؟!!
در سطر هفتم صفحه 19 می گویند که «او (فرهاد) را تا انتهای روایت نمی بینیم» آیا واقعاً ایشان سکانس تیمارستان را ندیدند؟!!!!
در سطر بیست و هشتم اشاره شده که «مادر شادی... همراه پدر به بیمارستان می رود» حال آن که پدر از صبح در بیمارستان بوده و مادر بامداد روز بعد تازه به ایران آمده است!!! و آیا این حضور توأمان این دو نفر بر سر شادی -که آقای اکبرلو آن را «همراهی» دانسته اند- واقعاً نماد همراهی و حاکی از پایان خوش است؟!!! در حالی که نگاه این دو نفر نسبت به هم اصلاً گویای این حس نیست (اگر خلافش نباشد). به تعبیر آقای دانش: «این وضعیت خاکستری تر از آن است که بتوان به احیایش اندیشید»

در سطر سی ام، اعتراض می شود که چرا «مینو و امیر به یکباره خودمانی می شوند»!! آیا نباید بشوند؟!! مشکل مینو با امیر، فرار از دست پلیس بود. و حالا که آن قضیه تمام شده و امیر از زیر بار سنگین عذاب وجدان راحت شده و احساس فراغ بال می کند، چرا باید با مادرش -که او هم از این موضوع خیلی خوشحال است- «غریبه» باشد؟!! روابط این دو نفر از همان اول هم خیلی خوب بود و فقط بعد از آگاهی مادر از عمل امیر تیره شد!
در آخر همین سطر، به جای «پدر» فرزند بهناز (یعنی همان همسر بهناز)، «پدربزرگ فرزند بهناز» ذکر شده است!!!
و آیا واقعاً پایان «تقاطع» خوش است؟! فقط در مورد مینو، بله! اما کجای زندگی «حمید» مستأصل و خانواده اش به پایان خوش رسیده؟! یا «پدرام» و خانواده اش؟! بر خلاف نظر آقای اکبرلو، من حتی معتقدم دادن نوزاد بهناز به دست پدر و مادربزرگش بیشتر اندوهبار و حاکی از مظلومیت بهناز است تا این که مسرت بار و حاکی از پایان خوش داستان خانواده بهناز باشد! گذشته از اینها، آیا «مهسا»ی بیچاره و «فرهاد» بخت برگشته هم از نظر آقای اکبرلو به خوشی رسیده اند؟!! جالب است!
در شماره 48 که نقد آقای اکبرلو را بر «به نام پدر» -با عنوان «روایت هدر رفتن یک غنیمت»- خواندم هم حس خوشایندی پیدا نکردم! به دلایلی تصمیم نداشتم که آن موقع چیزی بگویم، و واقعاً هم فکر می کردم درج چنین نقدی در «فیلم نگار» اتفاقی است. اما حالا که در شماره جدید هم با همان مشکلات در نقد ایشان رو به رو شدم، می خواهم اشکالات نقد مذکور قبلی را هم گوشزد کنم.
ایشان در سطر چهارم ستون اول صفحه 29 شماره 48، می فرمایند: «اما این که پس از جنگ چه بر او گذشته و چرا اکنون به اینجا رسیده و همسرش راحله (مهتاب نصیرپور) را در تهران تنها گذاشته و خبر ندارد که دخترش در همان نزدیکی در حال فعالیت باستان شناسی است، جملگی جایی در روایت ندارند» جالب است! این که پس از جنگ چه بر ناصر گذشته را که ناصر در بازداشتگاه کاملاً برای مرتضی تعریف می کند! من نمی دانم چه چیزی در یک فیلم می تواند ساده تر و صریح تر از یک دیالوگ باشد -که هر مخاطب عامی هم کاملاً آن را درک کند-؟!! آن وقت ایشان که منتقد فیلمنامه هستند، آن را متوجه نشده اند و ایراد هم می گیرند؟!!! به نظر، ایشان آنقدر مخاطب خاص هستند که چیزهایی که عامه می فهمند را دیگر نمی فهمند!! و اینکه همسرش را در تهران گذاشته، این را هم که در طول روایت درمی یابیم که او مهندس معدن است و حق الکشف 6 معدن مکشوفه او را خورده اند و او می خواهد انتقام بگیرد که به آن بیابان زده است تا آنها را به نام خودش ثبت کند. آیا در چنین شرایطی -چه شرایط خاص آن کار غیر قانونی و چه شرایط محیطی مکان- عاقلانه است که دست همسرش را هم بگیرد و با خودش ببرد؟!! من فکر می کنم آقای اکبرلو گاهی اوقات برای این که از فیلمنامه ایراد بگیرند و نکات «مبهم» فیلمنامه را بیابند، تصمیم می گیرند که از «هوش» خود کمترین استفاده ای نکنند!! آیا ایشان انتظار داشته اند که ناصر «روایت» کند که خطرناک بود زنم را با خودم بیاورم پس نیاوردم؟!!!
باز در چند سطر بعد آمده که: «گفته نمی شود که دلیل این زندگی تنها در آن بیابان چیست. او که در فیلم های قبلی...» و باز کنایه ای به حاتمی کیا و آدم هایش می زنند که «نگارنده نیز برای معرفی این شخصیت مجبور است از فیلم های پیشین حاتمی کیا وام بگیرد.» برای من واقعاً به طرز عجیبی عجیب است (!!!) که آقای اکبرلو از طرف خودشان تصمیم گرفته اند که ناصر در آن بیابان «زندگی» دائمی دارد!! و حتی دلیلی هم برای این «حضور» او در آن بیابان پیدا نکرده اند!! انگار باز مجبورم تمام مطالب بند قبل را دوباره ذکر کنم!!! ضمناً آقای اکبرلوی عزیز! متشکرم! لازم نیست شما این شخصیت را معرفی کنید که به این زحمت هم بیفتید که به سراغ فیلم های قبلی حاتمی کیا بروید! فیلم، خودش این شخصیت را به ما معرفی کرده است، شما هم اگر متوجه نشده اید، ما برایتان معرفی می کنیم!!! منکر اشکالات شخصیتی در وجود ناصر نیستم، اما تمام این اشکالات -که آقای دانش هم در نقدشان به آنها اشاره کرده اند- ناشی از «معرفی کامل» -ولو در زمینه هایی غیر منطقی- شخصیت ناصر در فیلم هستند. آیا غیر از این است؟!
در بیان مکالمه تلفنی بین ناصر و راحله هم جمله «کاش تو و حبیبه اینجا بودین» را از قول ناصر نقل می کنند!!!! در حالی که این دیالوگ راحله بود!! و بعد هم با این فرض غلط، حکم غلط تری صادر می کنند که خود ناصر هم دلش می خواسته راحله در آن بیابان همراهش می بود و باز آن سؤال تکراری را مطرح کنند که «چرا راحله، پیش او نمی رود»!!! بعد هم جوابی برای آن می یابند: «آیا ناصر می خواهد راحله متوجه کار غیر قانونی اش نشود؟» در حالی که در سکانس مواجهه راحله با رئیس مؤسسه خیریه کاملاً می فهمیم که راحله از همه چیز -به صورت آگاهانه و نه جاسوسانه- خبر دارد!
در سطر دوم ستون دوم همین صفحه 29 فرموده اند: «...موبایل ناصر جا می ماند تا دلواپسی های همیشته داشته راحله، دوچندان شود و به جنوب برود تا از نزدیک در دل حادثه قرار گیرد» آیا واقعاً ایشان ندیدند که این موضوع دلیل آمدن راحله به جنوب نبود و «میثم» صریحاً از راحله خواست تا به جنوب بیاید؟!!
در سطر هجدهم بیان کرده اند: «مسئول مؤسسه هم از جنس آدم های متشرع اما درگیر کامل مناسبات اقتصادی است» اما باز هم این حقیقت آشکار را متوجه نشده اند که این فرد، از سودجویانی است که فقط ظاهرسازی می کنند. در ادامه گفته اند: «روایت از او چهره ای منفی نشان می دهد. اما دلیلش را نمی گوید» باز جالب است که این آقای منتقد دلیل این موضوع را از روایت نشنیده اند!! چون روایت، «گفت» که این آقا خلف وعده کرده و از دادن حق الکشف پنج درصدی معادن به ناصر امتناع ورزیده است. آیا نگفت؟! و یا این کار آقای رئیس، کار بدی نیست که دلیل بشود که این آدم بد است؟!! هر چه جلوتر می رویم، نقد ایشان جالب تر می شود. این بار هم ایشان ادعا می کنند که «فقط نوع بازی بازیگر، او را بد نشان می دهد» و باز پای آثار قبلی حاتمی کیا را به میان می کشند و می فرمایند: «مخاطب... نمی داند که خلاف او چیست»!!! غافل از این که مخاطب -بر خلاف آقای اکبرلو- کاملاً متوجه قضیه پنج درصد شده است!!
در سطر بیست و ششم ایشان یکی دیگر از اکتشافاتشان را به رخ ما می کشند که «سلحشور» در «آژانس شیشه ای» هم رزم سابق «حاج کاظم» بوده است!!! حال آن که «روایت» فیلم «آژانس شیشه ای» کاملاً تأکید داشت که سلحشور اصلاً جبهه نرفته است!! و خود سلحشور هم این موضوع را با بیان جمله «جایی که من بودم کمتر از جبهه نیست» یادآور می شد.
در پاراگراف آخر این صفحه آورده اند: «ناصر می گوید که جنگ برای او و امثال او بوده و قرار نبوده نسل جدید درگیر آن شود» و چند خط بعد می پرسند: «چرا نمی گوید -بر اساس باورهایش- جنگ و حضور در آن یک تکلیف و ضرورت بوده است؟» آیا از نظر شما، جمله اولی که آقای اکبرلو از ناصر نقل کرده اند، جمله دومی که از خودشان است را در بر نمی گیرد؟! اتفاق جنگ، در دوران زندگی ناصر افتاده، و او بر اساس باور هایش جنگ را «برای خودش» دانسته و حضور در آن را تکلیف دانسته و شرکت کرده است. و این اتفاق، در دوران زندگی حبیبه تکرار نشده و نسل جدید نباید درگیر شود، چون جنگ تمام شده و تکلیفی برای حبیبه و هم نسلانش برای حضور در آن نیست. ضمن این که در بالای تپه شاهد هم که به خدا شکوه می برد می گوید که «من اعتقاد دارم نه اون»...
اما باز یک اتفاق جالب دیگر!! در سطر پنجم صفحه 30 فرموده اند: «...کاظم آژانس شیشه ای... حرکات غیر منظقی اش -به زعم دیگران- بر اساس آن شخصیت و آن روایت منطقی بود... اما اینجا او چرا سکوت می کند؟ چرا حرف نمی زند...» خیلی جالب است که آقای اکبرلو که حاتمی کیا را به باد انتقاد -و حتی سخره- گرفته اند که شخصیت همه فیلم هایش یکی است، به وجود تنها یک اختلاف در شخصیت اصلی دو فیلم از حاتمی کیا اعتراض می کند!!!!!!! واقعاً جالب نیست؟!! اینجاست که متوجه می شویم این آقای اکبرلو هستند که به خودشان تأکید کرده اند که این دو نفر یکی هستند و همه چیز ناصر همان کاظم است که اینجا این قدر از عدم تطابق این دو شخصیت در یک زمینه برآشفته شده اند! برهان دیگری بر این حرف من این است که ایشان ضمیر «او» را در جمله «اما اینجا چرا او سکوت می کند» با نیت ناصر نوشته اند ولی کاملاً به کاظم بر می گردد!!! چون از نظر ایشان فرقی نمی کند! کاظم همان ناصر است و ناصر همان کاظم! و حاتمی کیا باید توضیح دهد که چرا در اینجا این دو نفر متفاوتند، و بعد از آن هم دوباره توضیح دهد که چرا شخصیت فیلم هایش یکی است!!! اما شاید جالب تر این باشد که بدانیم اتفاقاً این هم توهم آقای اکبرلو است. چون اتفاقاً ناصر و کاظم از این منظر هم کاملاً شبیهند!!! همان گونه که ناصر در مقابل حبیبه ساکت است و منفعل، و حبیبه با مادرش رابطه خوبی دارد، کاظم هم در مقابل «سلمان» ساکت و منفعل بود و اتفاقاً سلمان هم با مادرش رابطه خوبی داشت!!! و اینجاست که می فهمیم اتفاقاً ناصر و کاظم هر دو از این نظر کاملاً یکسانند، چرا که به هر چیز ناخوشایندی -برای خودشان- می تازند، چه قضیه معادن مؤسسه خیریه باشد و چه قضیه اعزام «عباس» برای معالجه، ولی در مقابل فرزندانشان قدرتی ندارند، هم حبیبه و هم سلمان!!
در سطر بیست و دوم نقل قولی از ناصر را می آورند: «این منطقه به نظر آشنا میاد» و بعد اظهار نظر می کنند که: «چقدر عجیب است که او این چنین می گوید. او که سال ها در اینجا جنگیده، او که مهندس معدن بوده -در نتیجه با جغرافیا به خوبی آشناست- باید به خوبی تپه جنگی سابق را بشناسد.» عجیب است که آقای اکبرلو یک حساب دو دو تا چهار تا نکرده اند که اگر ناصر تمام جنگ را هم در جبهه بوده و اتفاقاً در تمام این مدت هم در همان منطقه حضور داشته، حداکثر 8 سال می شود و حال آن که حداقل هفده هجده سال از پایان جنگ گذشته است!! و ضمناً قبلاً هم متوجه شده بودیم که ایشان سکانس بازداشتگاه را اصلاً ندیده اند (!!!) چرا که اگر این طور نبود، می شنیدند که ناصر «بعد از جنگ» مهندس شده است و دیگر به خاطر عدم بی اطلاعی از وضعیت ناصر بعد از جنگ، حاتمی کیا را هم سرزنش نمی کردند!! با عنایت به این موارد، اتفاقاً باید هوش ناصر را هم تحسین کنیم که همان ابتدا متوجه می شود که «این منطقه به نظر آشنا میاد» و حتی انکارهای مرتضی هم بر او کارساز نیست و خیلی زود حتی نام «تپه شاهد» را هم با اطمینان کامل ذکر می کند!!

در سطر هشتم صفحه 31 متوجه می شویم که ایشان بر خلاف تصور ما سکانس بازداشتگاه را دیده اند: «در این میان ناصر و مرتضی از جنگ و پس از جنگ می گویند» اما بلافاصله حدس دیگر من را تأیید می کنند که تفاوت ایشان را با مخاطب عام ذکر کرده بودم. چرا که می گویند: «و معلوم نمی شود که ناصر پس از جنگ تاکنون دقیقاً کجا بوده است» و در تأکید کلمه «دقیقاً» می گویند: «...پس از درس خواندن و یا در حین آن در این 15 سال بعد از جنگ چه رخ داده که آواره بیابان هاست و از زن و به خصوص دخترش بی خبر» اما همه ما -غیر از آقای اکبرلو- متوجه شده بودیم که بعد از مهندسی، او به استخدام آن مؤسسه درآمده است و باز بر خلاف آقای اکبرلو کاملاً برای همه ما روشن است که او چرا الآن در آن بیابان (و نه آواره بیابان ها) می باشد. اما این که او از زنش بی خبر است هم اظهار نظر جالبی است به خصوص وقتی می بینیم آقای اکبرلو تلویحاً نسبت به حضور این همه موبایل در فیلم اعتراض می کند: «...تا با امکانات این مدل گوشی هم آشنا شده باشیم!» !!!
ایشان در سطر بیست و سوم ادعا می کنند: «منطقی نیست که میثم فقط در یک جمله اظهار تأسف کند. بگذار ناصر بی اطلاع بماند...» اما من چنین نظری ندارم!! میثم احساس وظیفه می کند که ناصر را در این شرایط وحشتناک بی خبری باقی نگذارد و به او اطلاع دهد. اما از آن طرف هم نمی تواند به سادگی از قطع شدن پای معشوقه اش حرف بزند. لذا تنها اظهار تأسف می کند که اتفاقاً این اظهار تأسف در خود ابهامی دارد که در جذاب تر شدن روایت نقش مهمی ایفا می کند.
در سطر سی و سوم هم در مورد پایان فیلم اظهار نظر می کنند: «آیا بازگشت ناصر به معرکه جنگ، دوباره پیوند تازه ترمیم شده خانواده را از هم گسسته نمی کند؟» باز هم فقط می توانم بگویم جالب است! این بار، ناصر به شکرانه سلامت راحله و حبیبه، به عملیات مین روبی می پیوندد و درست به تعبیر خود آقای اکبرلو «بر اساس باورهایش احساس تکلیف و ضرورت کرده است» این بار، بدون شک حبیبه هم کاملاً موافق با این موضوع است، چرا که اساساً این عملیات یک فرآیند آبادگرانه است نه یک پدیده ویرانگر مثل جنگ. ضمن این که او که دختر روشنفکری است یقیناً خوشحال می شود که پدرش از به وجود آمدن حوادث این چنینی دیگری جلوگیری کند. او وقتی می فهمد که به اندازه هر ایرانی دو مین در خاک ایران مدفون است، بر خلاف آقای اکبرلو احساس وحشت می کند. و چه «ترمیم» مضحکی است وقتی سه نفر در دهان اژدها گیر افتاده باشند و برای نجات کاری نکنند، بلکه بنشینند و گل بگویند و گل بشنوند. لذا آنها به ترمیم خانواده بزرگتر -که همانا جامعه و کلیت میهن است- می پردازند...
شخصاً اعتقاد دارم همان گونه که آقای اکبرلو به حاتمی کیا و کیمیایی و میلانی توصیه می کنند خودشان نویسندگی نکنند و به «فیلمنامه نویس» رو بیاورند، بهتر است آقای اکبرلو هم فیلم نبینند و همان فیلمنامه مکتوب را ورق بزنند و نقد بر آن بنویسند!! چرا که مطالبی در نقدهای ایشان به چشم می خورد که حاکی از عدم تماشای درست فیلم است و به طرز فجیعی انسان را به تعجب و شگفتی وا می دارد!!!
آقای تابش عزیز! به خاطر اطاله کلامم مرا ببخشید. باور کنید تمامی این حرف ها به خاطر علاقه ام به تنها مجله اختصاصی فیلمنامه نویسی است. خیلی دور از شأن «فیلم نگار» است که یک جوان 22 ساله که صرفاً به سینما علاقه دارد و هیچ تحصیلات تخصصی در این زمینه نداشته است، با تنها یک بار دیدن فیلم های «به نام پدر» و «تقاطع» در سالن سینما، از نقدهای چند صفحه ای این مجله این قدر اشکالات بزرگ بگیرد. نیست؟! خواهش می کنم در رابطه با چاپ نقدها دقت عمل بیشتری داشته باشید.
اگر اجازه دهید، رونوشتی از این نامه را در سایت شخصی ام بایگانی می کنم.
با کمال تشکر

© کپی رایت 2006-2001 ونداد -
همه حقوق محفوظ است
cinema@vandad.ir